يحيى دولت آبادى
129
حيات يحيى ( فارسى )
فصل سيزدهم شيخ نورى در حضرت عبد العظيم و وقايع ديگر يكى از كارهاى مهم كه مقارن ورود امين السلطان واقع مىشود رفتن شيخ فضل اللّه نوريست از طهران به حضرت عبد العظيم براى مخالفت با همكاران خود بعنوان مشروطه مشروعهخواهى و بموافقت شاه و درباريان مستبد شرح واقعه آنكه بعد از مأيوس شدن شيخ فضل اللّه از موافقت نمودن آقا سيد عبد اللّه و آقا سيد محمد با او از طرف حوزه مركزى استبدادى يعنى از دربار مأمور مىشود كار را يكطرفى كرده جمعى از اهل علم را بغمخوارى اسلام با خود به حضرت عبد العظيم برده آنجا بماند و مردم را بسوى خود بخواند بلكه باينوسيله روى دل عوام را از مجلس و مشروطه برگرداند اينست كه با حاج ميرزا حسن آقاى تبريزى كه اكنون در طهران است و آقا سيد احمد طباطبائى كه مخالف سياست برادر خود مىباشد و جمعى از درجه دوم روحانيان و پيشنمازها و معدودى از طلاب بزاويه مقدسه رفته آنجا اقامت مينمايند و بتوسط وزير مخصوص از پولى كه شاه ببانك روس حواله نموده مبلغ هنگفتى به مصرف اين كار ميرسد اين جمع با جمعى از مفتخواران و سورچرانان طهران چند ماه در حضرت عبد العظيم ميمانند و بهر يك از متوقفين آنجا شهريه معين به قدر كفاف براى خودشان و براى خانوادهايشان داده مىشود يعنى همه را شيخ ميدهد و از هركجا بايد بگيرد ميگيرد شبها و روزهاى جمعه در همان خانه كه منزل دارند شيخ منبر ميرود و موعظه مىكند مردم شهرى آنجا جمع ميشوند شيخ قرآن بدست گرفته قسم مىخورد كه من قصدى غير از خدمت بشرع ندارم اين مجلس كه دائر شده مشروع نيست و اين قانون مخالف شرع اسلام است رفتهرفته كارش بالا گرفته يكدستگاه مطبعه سنگى از طهران به حضرت عبد العظيم مىبرند و بمديرى حاج شيخ مهدى عبد الربآبادى قزوينى كه از اصحاب شيخ است و در زمان